خیلی از اون روزهای اول وارد شدن امیر به زندگیم چیزی یادم نیست .
خواهر و مادرش آمدند و رفتند و قرار بعدی شد وقتی که بابا هم باشه .
....
روز خواستگاری رسید.
امیر به همراه پدر و مادر و خواهرش اومده بودند .
مامان هیچ وقت دوست نداشت موقع خواستگاری من توی اتاق قایم شم و بعد منو صدا بزنه و یا چای ببرم .
میگفت مثل مهمونی های همیشگی باش . از اول حضور داشته باش و توی پذیرایی کمکم کن .
آمدند و نشستند و بابا مثل همیشه خشک بود .
....
اصلا بابا با ازدواج من با شیرازی مخالف بود . نا اینکه شیرازی ها بد باشند . ولی دوست نداشت من شیرازی شم . با توجه به اینکه یه خواستگار پر و پا قرص بوشهری هم داشتم که همه شرایطش عالی بود .
من خودم هم خیلی دوست نداشتم با شیرازی وصلت کنم .
اول اینکه من میدونستم جنوبی ها بسیار زن دوستند و لارج .
و خوب شیرازی ها با همه خوبیشون توی این مورد کمی با ما تفاوت داشتند .
و یه سری چیزهای جزییه دیگه .
ولی بابا خیلی مخالف بود از همون روز اول .
....
من روم نمیشد سرم رو بلند کنم تا بتونم چهره امیر رو ببینم . تا وقتی که برای پذیرایی کمک مامان رفتم و میوه رو جلوش گرفتم .
به من نگاه کرد و لبخندی زد و من هم با لبخندی جواب دادم .
به دلم نشست .
صحبتهای عادی در حد آشنایی دو تا خانواده زده شد و قرار شد مریم خواهر امیر تماس بگیره تا ببینه با میخواهیم قراره بعدی باشه یا نه ؟
....
بعد از رفتنشون بابا و مامان با من صحبت کردند و من هم گفتم تا اینجا خوب بوده من نظرم منفی نیست . خودش و خانواده اش به دلم نشستند ولی خوب هنوز هیچی از هم نمیدونیم . فقط ظاهرها خوب بودند .
مامان همنظرش همین بود ، ولی بابا نه .
من به بابا گفتم شما اجازه بده بیان اگر چیز منفی بود مطمئن باش من حرفت رو گوش میکنم .
....
جلسه های دوم و سوم گذاشته شد و من یک بار با امیر صحبت کردم و به خانواده ام گفتم خوبه وباید بیشتر با هم باشیم .
بابا گفت : بهشون همین الان بگو نه .
مگه من توی خونه چی برات کم گذاشتم . مگه من بهت محبت نمیکنم .برات آرزوها دارم . نقشه ها کشیدم برات .
احساس کردم بابا حس میکنه من میخوام ازشون جدا شم و از این ناراحته . بهش حق دادم . یه حس بود برای بابا . اینکه دخترش رو دارند ازش میگیرند .
و من با بابا چقدر صحبت کردم . از اینکه من همیشه دخترشم و مال اون و مامانم . بهش گفتم مطمئن باش هیچ وقت به کسی اجازه نمیدم حتی من رو به فامیل همسرم صدا بزنند حالا اون همسر میخواد امیر باشه یا یه نفره دیگه . من همیشه همینم فرزند تو و مامان .
....
امیر خوب بود . خیلی خوب .
چهره ای خوب داشت . خانواده ای مهربان .
و از لحاظ فکری تقریبا به هم نزدیک بودیم .
شغل خیلی خوبی با در آمدی عالی داشت . صدای خیلی خوبی هم داشت .
....
مامان شروع کرده بود به تحقیق . با کمک یکی از دوستاش که فامیل خیلی دور ما هم میشد و مامان به راز داریش مطمئن بود .
....
چند روزی بود که هر چی به محل کار بابا و یا خونه اش زنگ میزدیم نمی تونستیم باهاش ارتباط برقرار کنیم .
همکاراش میگفتند کشتی اومده و رفته رو آب .
ولی خیلی غیر عادی بود . این امکان نداشت بابا چند روز روی کشتی باشه .
خیلی نگران بودیم . یادمه مامان میخواست بره جزیره تا خودش بابا رو ببینه . که یکی از همکارای بابا زنگ زد و گفت بابا مریضه .
این روزهایی رو که مینویسم از اون روزهاییه که به تلخی برای ما گذشت .
توی اتاق بودم که صدای گریه مامان رو شنیدم . دیدم مامان داره چادرش رو سر میکنه و میخئاد بره .
گفتم : چی شده ؟ چرا گریه میکنی ؟
گفت : بابات مریضه و حالش خوب نیست . تمام این چند روز رو بهمون دروغ گفتند . و حالا قراره بابات رو اعزام کنند بوشهر .
زنگ زدیم بوشهر و شوهر خاله ام گفت بابا رو یک ساعت دیگه با هواپیما میفرستند بوشهر .
مامان خونه و خواهر و برادر رو به من سپرد و رفت .
من تنها با دلهره و اضطراب .
....
جریان این بوده که بابا شب از کار میره خونه ، احساس میکنه قلبش درد میکنه . اول پشت گوش میندازه ولی وقتی میبینه خیلی اذیتش میکنه خودش میره بیماستان .
تا میرسه حالش بدتر میشه و بستریش میکنند . باب از هوش میره .
یادمه ماه محرم و صفر بود و مادر بزرگم (مادر مامان )هم اون موقع به خاطر مراسم جزیره بوده که یکی از پرستارهای اونجا میفرسته دنبال مادر بزرگم .
بابا در تا سکته پشت سر هم میکنه و میره توی کما .
مادر بزرگ میگه : وقتی رسیدم بیمارستان دیدم همه ناراحتند ( جزیره خیلی کوچیکه و همه هم دیگه رو میشناسند ) . رفتم پشت شیشه دیدمش . لاغر شود و با چشمای بسته . گریه کردم و از خدا شفا ش رو خواستم .
دکتر بهم گفت که حالش خوب نیست . دو تا سکته بد کرده .
رفتم حسینیه .
کنار منبر امام حسین نشستم و گریه کردم . گفتم : امام حسین سال هاست دارم بهت خدمت میکنم . سعی کردم بنده خوبی باشم . زندگیم رو. وقف خدمتت کردم .
گفتم : خدا اگر بخوای با من بد کنی و دامادم رو ازم بگیری . دیگه هیچ کاری برای امام حسین نمیکنم . خدا رو قسم دادم به امام حسین و حضرت ابوالفضل . خدا دیگه طاقت داغ ندارم .
پسرم رو بردی ، ننالیدم . گفتم امانت بوده .
شوهرم رو بردی . صبوری کردم .
حالا دیگه نمیتونم .
نمازم رو خوندم و کتاب دعام رو برداشتم و رفتم بیمارستان .
شروع کردم دعای توسل خوندن .
شب رفتم خونه و دوباره فردا صبح برگشتم بیمارستان و شروع کردم به دعا خوندن .
کنار در اتاق نشسته بودم . یه دفعه صدای جیغ شندیم و دیدم همه ریختند توی اتاق و دارن بهش شوک میدند . نتونستم روی پاهام بایستم .
افتادم و نشستم و از خدا خواستم . از خدا دامادم رو خواستم .
پرستاری که اومد بیرون گفت : تموم کرده .
شکستم ونشستم و التماس کردم به خدا .
نمیدونم چقدر گذشت ، یکی از پرستارها با چشمای قرمز و پف کرده اومد و گفت : برگشت . برگشت .
و من برگشتم حسینیه و از خدا تشکر کردم .
....
بابا برای 6 دقیقه میره و با شوک برش میگردونند و به خاطر وخیم بودن حالش اعزامش میکنند بوشهر .
....
مامان رفت . بعد از چند روز که اونجا زیر نظر بوده . مامان میخواد که بابا رو بیارند شیراز .
به خاطر دکتر و بیمارستان های بهتر .
....
چه روزهایی به من گذشت قابل وصف نیست . اصلا .
5 سال بود که به خودم اجازه مرور این خاطرات رو نداده بودم .
بابا رو آوردند شیراز .
همه اومده بودند . عمه و عموهام . مادر جونم ( مامان بابا ) .
باید ساعت ملاقات میرسید تا مابتونیم بریم بابا رو ببینیم .
اول من رفتم .
باب رو دیدم که چقدر لاغر و ضعیف شده بود . که چقدر پژمرده شده بود . این همه دستگاه برای چی بهش وصل بود.
من رو دید و چشماش بارونی شد . عمه بهم گفت : تو گریه نکن برای بابات خوب نیست . و چقدر این خودادری از ریختن اشک سخت بود .
چشمام توی چشمای خیس بابام بود .
چقدر دوست داشتم این چشما رو.
چقدر زیبا و دوست داشتنی بود این صورت بابا .
از خدا تشکر کردم از اینکه بابا رو یه بار دیگه به ما هدیه داده بود .
داداشم اومد و تا بابا رو دید . صورتش رو گذاشت رو صورت بابا و گریه کرد .
من طاقت دیدن این چیزها رو نداشتم . عمه من و داداش رو برد بیرون . و من داداش توی بغل هم گریه کردیم و خدا رو شکر .
چه روزهای تلخی بود .
از اون روز تا حالا که بیشتر از 5 سال میگذره من هر لحظه و پای تمام نمازهام سجده شکر به جا میارم از اینکه خدا سلامتی بابا رو بهش برگردوند و یه بار دیگه اون رو به ما هدیه داد . و من بیشتر از هر لحظه قدر بابا رو میدونم و به خاطر نعمت داشتنش خدا رو صد هزار مرتبه شکر .
ولی یه ترس همیشه باهامه .
بزرگترین ترس زندگی من .
بابا به خاطر سیگار حالش بد شده بود . سیگار رو برای همیشه ترک کرد . طوری که از سیگار متنفره .
....
یک ماهی رو مامان به خانواده امیر اجازه نداد بیان . فقط یه بار برای عیادت بابا اومدند .
و بعد از یک ماه رفت و آمدها شروع شد .
همه چیز خوب پیش می رفت و توی تحقیق ها هیچ چیز بدی نبود .
میدونستم که امیر خیلی دوستم داره و خیلی خوبه .
من هم حس خیلی خوبی بهش داشتم . همه چیز به خوبی پیش میرفت و بابا هم نسبت بهش حس خوبی پیدا کرده بود .
1 